سيد محمد باقر برقعى

224

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

مؤذن مژده مىآرد كه شب طىّ شد ، سحر آمد سحر آمد و همراهش ، طراوت از افق جوشيد ، صداقت از سفر آمد و مرغك همچنان سرمست از بوى نسيم عشق سرود دوستى مىخواند ، همه شاد از فروغ روز و من غمگينم از اين تكرار بىپايان و من غمگين از اين كوچ شقايق‌ها و من در بند عشق اختران نور مىگفتم به زير لب خدايا ! عاقبت خورشيد روى ماه را هرگز نمىبيند چرا يارانِ بس زيبا ، به عمرى اين‌چنين كوتاه در آغوش ستيزى سخت در خون شفق سردرگريبانند . سحر آمد و من مستم ، مست از بادهء بودن سحر آمد و دل چون بوم بر ويرانه‌هاى شب نسيم عشق را آهسته مىخواند در گوش ستاره با نواى غم سرود لحظهء بدرود را با بغض مىخواند . و شب‌باز از پى بودن براى مهلتى ديگر ، با ياران عاشق‌پيشه‌اش بدرود مىگويد .